تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

بچه ها میگن اگه موهاتو مش کنی... اونم مش پلاتینی ... خیلی تغییر می کنی ... خیلی بهت میاد ...........

بی خود میگن ...................

آخه خودمم هوسم کرده هر کی رو تو خیابون میبینی مو مش کرده  اس... از دختر ۱۸ ساله تا زن ۶۰ ساله ... خوب مد شده دیگه ... تازه  اون روز که رفته بودم ابروهامو بردارم ... آرایشگره گفت چون پوستت گندمیه ... اگه مش کنی .... استخونی یا پلاتینی ... یه ته آرایش برنزه هم داشته باشی ... چون چهرت با نمکه خیلی جذاب میشی .......................

اون واسه دل خودش و پول به جیب زدنش گفته ... اون قدی هم که گفته با نمک نیستی !!!!!!!!!!!!!!

خیلی بی مزه ای ..............

جوون ... عزیزم .... بانمک نیستی ... خوردنیی ... جیگری .................. عشقی ........................

حالا چیکار کنم ... فردا پنج شنبه است ... وقت بگیرم ؟

نه ...

شهرام ...

نه عزیزم ... من بهارمو همین طوری می خوام ... ساده

جوون بهار..............

بی خودتی جوونتو قسم نخور .................... اصلا بی خود کردن ... دیگه حق نداری آرایشگاه بری ... بلند میشی یه سه ساعت خودت توی یه خونه جا می کنی که چی ... اصلا معلوم هست اونتو چه خبره ... کی هست؟ کی نیست ؟... کی میره؟ کی میاد ؟............. چند بار بود که مي خواستم بهت بگم ...

آرایشگاه ... تابلو داره ... اینطوریها هم که میگي نیست .. مگه الکیه ... مثل آرایشگاه مردونه .............

وقتی یه جمله رو یه بار میگم ... دیگه واسه من حرف و حدیث نیار.... همین ... این زنها رو کافیه ول کنی ... سر از همه جا در میارن ..........شهرام میخوام برم کلاس نقاشی .... شهرام میخوام برم فلان رستوران تو فلان هتل ... کلاس آشپزی گذاشته ... شهرام میگن کلاس رقصی وا شده طرف فامیل خردادیانه .... شهرام ... کوفت ... شهرام درد.... می خوام برم سر کار ... بفرما اینم سر کار ... صبح تا شب تو اون شرکت خراب شده با اون کارمندای بی شرفش .. چی کار می کنی ... هر دفعه زنگ میزنی صدای خنده و قهقه خانم و آقا بلنده ....شهرام شرکت کلاس آي سي دي ال گذاشته ... بعد از چهار بايد برم تا ۸ شب هم طول ميكشه ... فقط ۴ هفته ... اگه نريم امتياز نمي گيريم ... بهمون گروه نمي دن ... خانم ۶ صبح از خونه به يه من آرايش و عطر و ادكلوون بيرون ميره ... شب ساعت ۹ خسته و كوفته بر ميگرده ... بوي سيگارم تمام لباساشو بر داشته معلوم نيست ۴ ساعت كلاس و ور دل كدوم پدر سوختهاي بوده .... تا بياد به خودش بجنبه ساعت ۱۲ است و بايد بخوابه كه صبح خواب نمونه .. اينم شوهر داري مدرن ... بخدا بهار ... با اين برنامه هات يه آشي واست ببپزم كه يه وجب روغن داشته باشه ............ اين يارو كي بوده كه ديشب واست اس ام اس زده ... اصلا مگه تو اون شركت چه غلطي ميكنين كه اين همه با هم جورين كه واسه هم اس ام اس ميفرستين ... هان ... ده يالا ... جواب بده .. 

شهرام .. شهرام ... موهامو كندي ... بخدا غلط كردم ... ولم كن ... شهرام ... آخ .... نزن ... آخ مامان ...

ولم كن ... ديگه نمي رم ...........................

ولم كن..............

.

.

.

 اينقد منو دق نده ... بهارم ... ماهم ... گلم ... بيا بيا هرچي دوست داري من و بزن ... ولي پاشو .. پاشو ديگه پاشو شام واست از بيرون  پيتزا گرفتم ... ... دوست داري مگه نه ... پاشو ................. بيا ...بيا عزيزم .. بيا بغل خودم ... بيا كه تشنه اون لباي داغتم ... تشنه اون بدن نحيفتم .. كه الان جوون توش نيست ............. بذار بوست كنم ... بذار بوت كنم ... بذار صداي قلبتو حس كنم ...... الهي شهرامت بميره ... نباشه بيبينه ... سينه ي مرمري بهارش كبوده  .... عزيزم ... نازم ... يه كم از آب قند بخور... حال بياي ... بهار.... بهار .... بهار.... پاشو منو نگاه كن ... پاشو موهام چنگ بزن ... پاشو مشت كوچولوهاتو بزن به سينه ام ... پاشو لپم و گاز بگير.... پاشو نيشگونم بگير.... الهي ... الهي نباشم ... تازه عروسم ... عروسكم ... غنچه ي بهارم .....

شهرام .....

جانم ... بگو عزيزم .... بگو

دلم درد مي كنه ....

الهي فداي اون دل كوچيكت برم ... زنگ زدم دكتر محبي الان مياد ... نگران نباشي ... چيزي نشده ... ماهم ... بذار بوسش كنم الان خوب ميشه .............. ديگه چشماتو نبند عزيزم ... شهرامتو ببين ... ببين چه جوري منو به گريه انداختي..................................ديگه اين كارو با من نكن ... من طاقت اين طوري ديدنت و ندارم ..... شوهرت بد ... پست ه ... ديوونه اس............. حسوده ... بهار ميخوامت ... فقط واسه خودم ... تو مال مني ...

شهرام ... ميسوزه ...............................

خوب ميشي عزيزه دلم ... جوونم ... ماهم ... گلم ..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

دیشب خواب رئیس سابقم میدیدم ... همون که چند ماه پیش منشی عوضیش گفت جزو نیروهای بسیار خوب ما هستی ! خانم صداقتی .... منتها مدیریت نیرو مازاد داره ... بهر حال باید بری ....

چند روز پیش اومده بود دیدنم .... واسم هدیه و گل گرفته بود و ارواح عمه اش اومده بود تا ازدواجم و تبریک بگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با این که دل چرکی بودم ازش ...ولی سعی کردم تحویلش بگیرم .... همه میگن تنها نقطه ضعف بهار اینه که واسش گل بگیری... خدا وکیلی همین طور هم هست .... قبل از ازدواج با شهرام ... اون موقع که دوست دختر و دوست پسر بودیم ... هر وقت حرفمون میشد .... و من قهر می کردم واسم گل می خرید ...زود راه می دادم و بقول معروف خر می شدم ... حتی یکبار تا پای کات اساسی رفتیم ... ولی ناقلا با مشورت یکی از دوستاش .... با یه دسته گل ۴۰ شاخه ای رز قرمز از دلم درآورد.... اون موقعها بیشتر نازمو می کشید......

خلاصه ... تو خواب دیدم ...پشت میز نشستم و دارم اکسل کار می کنم و یه لیست بلند بالا عدد و رقم وارد می کنم و حسابی سرم تو کار خودمه ... که یهو جناب رئیس وارد اتاق شد .... راستش واسش بلند نشدم... به خیال خودم گفتم ولش کن بالا من که از واحدشون رفتم ... واسه چی تحویلش بگیرم ....

اومد پشت سرم ... صورتشو آورد بغل گوشم گفت ... هنوزم از ما دلخوری ؟؟؟

اخم کردم ... جوابشو ندادم ....

اومد از روبرو ... دستام گرفت و اورد جلو صورتش ... با همه وجو بو کرد و بعد گفت ... خانم صداقتی ... من همیشه از عطر انگشتات وقتی میخورد رو کی برد کامپیوتر خوشم می یومد... هر وقت کارت تموم میشد و می رفتی ... می یومدم و کی بردتو بو می کردم ....

یه احساس خوبی داشتم ....چشمامو بستم ....انگار خودمم از بوی عطر خوشی مست شده بودم ...

یه لحظه احساس کردم لبای ضمختش رو لبام هست ....مزه دهنش شیرین بود .... دلم نمیخواست چشمامو باز کنم ... بوی عطرش داشت بیشتر می شد.... حالا لباش از روی لبام سر خورد اومد پایین رو گردنم ... داغی وجودش احساس خوبی بهم میداد ...

.

.

.

شهرام دیشب ساعت ۱۲ اومده بود ...چون من خوابیده بودم دلش نیومده بود بیدارم کنه ...  تفلک خودش شامشو گرم کرده بود و خورده بود... 

ساعت ۵ صبح بود .... دوش گرفته بود ... بوی شامپوی سیبش تمام فضا رو پر کرده بود ..... عجب عطرآشنایی .... عجب  لبهای ضمختی.................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

۱- بادمجان

۲- سیر

۳-اسفناج

۴- ماکارونی

۵- هویج

۶- جو پرک شده

۷- سس کم چرب

۸- ۳۰۰ گرم خیارشور

شهرام یادداشت کردی؟؟

آره عزیزم... امشب می خرم میارم ...

دستت درد نکنه ... راستی ... یه پفک لینا و کرانچی هم یادت نره ؟

چی؟

لینا و کرانچی........

اینها دیگه چیه ؟

وا .............. یعنی تو نمی دونی؟ پفک دیگه ؟

من تو خونه ام از این آشغالا نمی خرم ...

آشغال چیه ؟ .... اینها تنقلات .....

لازم نکرده ... همون غذای خودت بخور ... بااین چیزها خودت و سیر نکن ... منبعد از این دست اشغالها نمی خوری ... می خوام فقط غذای سالم بخوری ... یکم جون بگیری... که یکسره شبها از حال نری مجبور شم آب قند واست بیارم ... یه دو سه ماه باید حسابی روت کار کنم ... که یواش یواش به فکر بچه باشیم .........

شهرام.......................................................................................................

همین که من میگم ....

.

.

.

برو از هر کی دلت می خواد بپرس ... همه میگن ... همه میگن ... حتی بی سوادا... یک سال اول زندگی کسی بچه دار نمیشه ...

ما با کسی کار نداریم ... ما برنامه و هدف خودمون و داریم ... الان نزدیک دو سال که عقدیم ... همدیگه رو کامل میشناسیم ... این داستانها مال کسایی که اول راهند.. نه من و تو ... در ضمن از دکتری که میری... یه وقت بگیر ... منم می خوام بیام .. یه صحبت کنم باهاش ... یه برنامه ریزی دقیق لازم ...

شهرام جان ...

جانم ... ببین عزیزم الان پای تلفن نمی شه صحبت کنیم ... شب که اومدم صحبت می کنیم .. باشه عزیزم ؟ زیاد هم خودتو نترسون ... چیزی نیست ... این راهیه که همه رفتن ... تو دیگه واسه خودت خانمی شدی ... برو زنهای مردم ببین ... به شوهراشون التماس می کنن واسشون بچه درست کنن .. اون وقت تو ناز می کنی ..

شهرام ...

جوونم ... دوست دارم .. می بوسمت ... فعلا بای... شب می بینمت .. خدافظ

خدافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

میز ناهار خوری یعنی میزی که روش ناهار می خورن .... نه میزی که روش درس و مشق پهن کنن و به عنوان میز تحریر ازش استفاده کنن... یالا ... این دفتر دستکو جمع کن ...

اولا" ... اینها درس و مشق نیست ...بلکه کار.... خانم ... کار.... دارم واسه جنابعالی کار            می کنم که خرج زندگی در بیارم ... بعدشم ... من دلم میخواد اینجا رو این میز کار کنم .... مهم پشت میز نشستن.... حالا می خوای غذا بخوری ... می خوای درس بخونی... میخوای بخوابی....

نه خیر آقا ... یالا پاشو ... ببین جای دستات و انگشتات رو شیشه مونده ... من که هر روز    نمی تونم دستمال بدست شیشه تمیز کنم ... اصلا الان اگه یکی بیاد خونه ما ... اینجا رو این طوری ببینه چی میگه : بازار شام ... برو تو اتاق این بساط و پهن کن ... تمام پذیرایی من و کثیف می کنی....

پذیرایی من... از کی تا حالا شده پذیرایی من ؟؟؟

از وقتی که آشپزخونه ... آشپزخونه خانم خونه هست و آقا نمی یاد توش که مبادا دست به سیاه و سفید بزنه ....

بله .... همین طور هست که می گی ... مرد خونه که نباید بیاد تو حریم خصوصی کار زن خونه .... آشپزخونه مال زن ... کاراشم مال خودش...

خیلی خوب... منکه حرفی ندارم ... حال و پذیرایی هم مال من ... فقط اتاق خواب مال هردو ... به اضافه دستشویی و حموم... شهرام ... پاشو دیگه ....

اه ه ه ه ه ه ه ....................دیگه داری شورشو در میاری ... خسته ام کردی.... رو میز نشین لک میشه ... رو فرش نرو کثیف میشه ... رو مبل نشین از مدل می افته ..... اصلا همه این آشغالها رو جمع می کنم می برم دم در...که از شرشون خلاص بشم ... کشتی منو ....اه اه

.

.

.

تا صبح جنگ و دعوا داشتیم ... آخر سر هم شهرام لباس پوشید و از خونه زد بیرون ... هرچی به موبایلش زنگ زدم جواب نداد ... توی خونه به اون بزرگی تا خود صبح از ترس لرزیدم و از ناراحتی گریه ... صبح که اومدم اداره گوشه لبم واسه اولین بار یه تبخال گنده دیدم ... خیلی ناجور بود....

.

.

یکی از همکارام گفت: بهار خانم مثل اینکه این آقا شهرام تا خود صبح ازت لب می گیره که این طوری زخم شده ....................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

آقای دوماد دستتو بنداز دور کمر عروس خانوم ...

عروس خانوم دسته گلتونو بیارید بالا جلو صورتتون ... هر دو نگاهها به دور دست ... لبخند فراموش نشه .... آماده ... یک ... دو ... سه ..........................

 

مبارکت باشه عزیزم ... عروسم ... خانومم ... بهارم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

۱۲ شب تا شب موعود مونده .................................

کسی سئوالی  نداره ؟

.

.

.

نه عزیزم ....

........ عیدت مبارک .......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/05ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  |