تبليغاتX
بهار دل نازک من

بهار دل نازک من

ساعتها انتظار

احساس می کنم همه آقایون بو میدن .... حتی درختها و گلها هم بوی بدی مثل بوی شهرام و دارن ... حتی غذا  ها ... فقط وقتی خوابم ... خوبم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

پانزده روز ماموریت شهرام و  اینکه هنوز ۱۰ روز مانده که به پایان برسه ... منو افسرده و دپرس کرده ... دیروز از صبح تو شرکت فقط دنبال شماره تلفن های دوستای قدیمی بودم که بهشون زنگ بزنم و با صحبت کردن ... شرایط فعلی رو فراموش کنم ...

تقریبا این کار یه یه ساعتی طول کشید و چون همه یا سر کار بودن یا دستشون بند بود ... نشد که یه صبح رو به ظهر برسونم ...

به شهرام زنگ می زنم ... تو جاده است ... اطراف تبریز .... بلند بلند صحبت می کنه ... منم مجبور میشم همزمان با اون داد بزنم که صدامو داشته باشه ...............می خوام بهش حالی کنم که دلم واسش تنگ شده و از این شرایط خسته شدم ... سرو صدای اطراف باعث میشه منظورم رو نگیره ...دائم میگه : چی ... چی می خوای ....

کلافه میشم  .... میگه شب زنگ بزن ... عزیزم ... ببینم چی می خوای ....

وقتی اینطوری میشه دلم میخواد خفه اش کنم ...با ناراحتی قطع می کنم ... زیر لب غرغر می کنم که تا ۱۰ روز آینده دیگه بهش زنگ نمی زنم .....

اعصابم خورده ... آقای سعیدی می یاد تو اتاق ... موهای بلندش مثل هميشه آشفته است ... عينكش هم كج ... دو تا دستاشو به كمرش گرفته با حالت خميده و چشماي خمار ميگه ... استامينوفن يا بروفن داري ...

قيافه اين حالمو بيشتر دپرس مي كنه ... ميگم .. نه شرمنده ... ميگه يه سئوالي كن ببين دوستات دارن ؟

باشه ... اگه پيدا كردم .. واستون ميارم ...

صفحه غذاي هفتگي رو باز مي كنم .. امروز ظهر ميگو كبابي با كوكو سبزي داريم ... قيافه ميگو  يه  آن جلوي چشمم مياد ... الان فرصت مناسبي واسه اوغ زدن نيست ... بلند ميشم .. از اتاق بيرون ميام ... تو راهرو قدم ميزنم يه ليوان آب سرد ميخورم .... آقاي سعيدي همچنان دنبال قرصه ... ميام سمت پنجره ... هوا دم داره ... يه بويي مياد ... آره ... اين درختاي دم شركت ... نمي دونم اسمشون چيه ... چه بوي بدي ميدن ... بازم احساس اوغ زدن دارم ... ميام پشت ميز ميشينم ... پيتزا ....آره الان هوس پيتزا دارم ... زنگ مي زنم ... ميگه خانم الان سفارش قبول نمي كنيم ... ۱۱.۳۰ به بعد زنگ بزن ... ولي من الان پيتزا مي خوام ......................................................

.

.

ساعت ۳.۵ شده نصف پيتزا ها مونده تو كشوم ... با اولين تيكه اي كه خورم ... تموم شام ديشب و صبحونه و همه رو آوردم بالا .... سر درد دارم .. به صندلي تكيه دادم و چشمام رو بستم ... آقاي سعيدي اومد تو اتاق شنگول شده يه ليوان چاي هم دستش ... داره با همكار رو بروييم تركي صحبت مي كنه ... نمي فهمم چي ميگه ... بعد يهو رو ميكنه به من ميگه يه دفعه يه كار ازت خواستيم عروس خانوما ... خواستي واسه ما قرص پيدا كني ... چي شد؟ رو صندلي جابه جا شدم گفتم ببخشيد پرسيدم كسي نداشت .. حالا حالتون چطوره ؟ ميگه توپ ... اين خانوما يه قرص بهم دادن آني خورم خوب شدم ............ قرص چي بود ؟ والا نمي دونم .... ما كه خورديم خوب شديم هرچي بود ديگه ...و از اتاق ميره بيرون ... همكارم زير لب داره مي خنده .. بهش مي گم چي بهش دادين ... منم سرم درد مي كنه ..يه دونه هم بدين من بخورم ... ميخنده ميگه ديگه بدرد تو نمي خوره ... واست ضرر داره ... ميگم واسه چي ؟‌مگه چي بهش دادين ؟

ميگه ال دي .......................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 10 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بالاخره تو اين بگير بگير و اوضاع وخيم ... تونستم  يه دست مانتو ساتن چسب بگيرم ...            نمي دوني مي پوشي چي ميشي .... يه شلوار جين خوشگل و يه صندل سبز... دو سه شب پيش ... موقع خواب قول خريدشو از شهرام گرفتم ... اين وقتهاست كه ميشه مردا رو بندازي تو تله .....

 نمي دونم اين لباس خواب چي داره كه شما آقايون وقتي مي بينيد ... رب و ربتون و فراموش مي كنين؟

ميشين هموني كه خانموما مي گردن دنبالش ....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/22ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

دیشب رو تخت دراز کشیده بودم .... تو دنیای خودم فک می کردم... فک می کردم  به اینکه دارم از همه فاصله می گیرم ... صبحها وقتی دختر دبیرستانی هارو می بینم .. حسودیم میشه ...دلم می خواد شیطنت کنم ... مثل اونها تو خیابون بدوم ... بالا پایین کنم ... زنگ در خونه مردمو بزنم در برم ... پسرا رو مسخره کنم ... نامزدهایی که تو خیابون دست همو می گیرند و واسه هم عشق در وکنن مسخره کنم .... واسه بچه کوچولوها زبون درازی کنم ... مو هام و مدل آناناسی از مغنه ام بریزم بیرون ..... تو خیابون وقتی دارم راه می رم .. آینه ام رو درآرم ... رژ بزنم ...

جواب متلک پسرا رو بدم .... اتوبوس خط تجریش - ولیعصر سوار شم .. برم ته اتوبوس رو صندلیهای عقب بشینم ... آبنبات شاتوتی بخورم .... ... تمام لب و دهنم و قرمز کنم ....

ولی کو ... کجا ... دیگه تموم شد... دیگه حالا اگه خودتم بخوای ... این شکمه ...یواش یواش لوت میده .. که نه بابا ... دیگه هر چی شیطونی کردی بسه ... حالا همه رو نگه دار واسه بچه ات ... ارث بده به اون .... هی ......

بقول نهال دوستم ... شب عروسی جادوت کردن که اینقد زود راضی شدی واسه بچه .....

بهار............. بهار ............... بهار................... هی خانوم ... کجا ... کجا ... حواست کجاست ...

شهرامه .. اومده تو اتاق ...

ذوق و شوق شهرام .... من و عصبی می کنه ... هر شب ازم سئوال می کنه .... یعنی واقعا نی نی داری .... از یه طرف دلم واسش می سوزه ... از طرفی ازش بدم می یاد ... بوی شهرام بهم حالت تهوع می ده .... داره رو در کمد با ماژیک وایت برد نقاشی می کشه ...

ببین بهار خانوم ... این شمایی ... اینم شکمته ... که توش ...نی نی مونه ... ببین ...

خنده ام می گیره ................. همه بدنم رو لاغر کشیده ... فقط یه توپ گذاشته ... جای شکمم... تا حالا نقاشی شهرامو ندیده بودم ... میگه بهار فک کن سال دیگه این موقع ... من و تو نی نی مون ... میریم پارک ... خنده ام می گیره .... یعنی چی ؟ یعنی میشه ... اون بهاری که از در و دیوار بالا می رفت ... حالا آروم بشه و بچه داری کنه .... نه .... نمی دونم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

شهرام منو دوست داری؟

آره عزیزم ...

چند تا ؟

خیلی ...

مثلا" ؟

خوب مثلا "............

من و بیشتر دوست داری یا اونو....

کدومو؟

شهرام............ من چند تام ؟

وا... یعنی چی؟

یعنی من چند تام ... دیگه

تو یه دنیایی واسه من ...

نه منظورم این نبود ....دستت و بده به من ... آره ... حالا بیا .. بیا دستت و بذار اینجا .. آهان ... اینجا ... احساسش می کنی؟

چیو عزیزم .... چی داری میگی ... گلم ؟

من ... دو تا شدم ... یعنی ما یکی شدیم ... الان اینجا که دستت هست ... من هستم ... تو هستی ... یکی دیگه هم هست ....

.

.

.

آخ ...شهرام مراقب باش ... می ترسم ... می ندازیم زمین ... یواش ... منو بذار پائین ...

شهرام میگه چشمت می کنن .. لازم نیست به کسی بگی... خودم مراقبتم ... دکترم که میری... ولی من خیلی هیچان دارم ... امروز زنگ زدم واسه مامان شهرام ... خیلی دیوونه ام ... بهش گفتم ... ولی مثل اینکه یه کم بی حیایی کردم ... آخه یکی نیست بگه دختر ... خجالتی ...شرمی ... حیایی ... چیزی ... حتما الان به گوش شیرین (خواهر شهرام) رسیده ... اونوم میگه : دختر پرو ... تو همه چی عجله داره ... مثل عروسی گرفتنشه ....میذاشتی حداقل شهرام خبرشو بده ................................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

احد .... مریم ... سعید ... نیلوفر .... مرجان ... پانته آ.....فاطمه ... لیلا.....فرنازی... بانو اردیبهشت ... ستاره ... هدی ... نازنین ... امیر حسین .... مهدی ... غزال ... سعید .... و همه و همه .. نی نی ام به همتون صبح بخیر گفت ... و روی ماهتون و بوسید ............................................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/15ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

آقایی پشت گیشه پذیرش نشسته .....

سلام

بفرمائید...

جواب این آزمایش رو می خوام.....

 برگه رو می گیرم سمتش ... از دستم می گیره ... بلند میشه ...میره سمت باکس جوابها... یکی .. دو تا رو جاب جا می کنه ... بعد دوباره با برگه ام تطبیق می ده ... بعد همین طور که داره می یاد جلو ... نگاهش به برگه است ... آروم ... میگذاره تو پاکت ... دستام یخ کرده ... اومد جلو ... پاکت و بطرفم می یاره ... تو چشماش نگاه می کنم ... فهمیده مضطربم ... پاکتو میگیرم ... باز می کنم ...

نام : بهار

نام خانوادگی: صداقت

سن: ۲۲ سال

نام دکتر: .................................

نتیجه:............................................................................................................

این  یعنی چی؟

پازتیو.....

یعنی چی؟

یعنی شما باردارین..........

می خندم ... می خندم ... حالا دارم قهقه می زنم ... مرد هم با من می خندد و می گوید : مبارکه

خانمی که اونجا ایستاده می گوید ... بچه اولت هست؟

بعله ...

مبارکه عزیزم .

می خندم ... می خندم ...

شهرام چیزی نمی دونه ... امشب قراره ... بدون بابا شده ....

می خندم

می خندم

سلام ... کوچولو ... سلام ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

فقط ۲ ساعت مونده ................

امروز ساعت ۱۰ بود که رفتم بیمارستان .............. سئوال کردم باید ناشتا باشم ؟... گفتن نه .......... آزمایش دادم .... فقط ۲ ساعت مونده تاجوابشو بدن ......................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 1 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

آزمایش و نوشتم واست ... ولی ۴ روز تاخیر کمه ... تا شنبه صبر کن ... مشکلی پیش      

نمی یاد...

ببخشید... بعله .. سلام

سلام ...بهار.. جان کجائی ؟ شرکت زنگ زدم ...همکارت گفت از ساعت سه مرخصی گرفتی رفتی؟ چی شده ؟

هیچی .... می خواستم برم دفترچمو تمدید کنم ...

ساعت ۳ بعد ازظهر ..... باز بود...

نه ... یعنی آره ... آخر وقتشون بود ... گفت فردا بیا...

خوب الان کجائی... بیام دنبالت

 نه می یام ... نیم ساعت دیگه خونه ام ..

خوب ... چیزی می خوای واسه شب بگیرم ...

نه ... همه چی داریم ..خدافظ

خدافظ

ببخشید می فرمودین .

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

امروز بعد از ظهر ساعت ۴ وقت دكتر دارم ... دارم مي رم دكتر .... هيچكي هم نمي دونه ... حتي شهرام ... دارم مي رم دكتر با اينكه خيلي مي ترسم ...  مي خوام تنها باشم ... تنهاي تنها..... شهرام سر گرم كارهاي شركته ... شبا دير وقت مي ياد خونه .... نمي خوام باهاش مشورت كنم ... آخه ... آخه .... بقول نسترن رها مهمون هر ماهه و هميشگي كه يهو تو يه تاريخ خاص خودشو تلپ مي كنه ... اين ماه ...  خبري ازش نيست ... دلم آشوبه ... مي ترسم ... امروز بعد از ظهر دارم مي رم دكتر ... نميدونم چه مراحلي داره ... بايد چي كارا كني ... چي بگي ... دكتر فك نكنه تنها اومدنم واسه اينه كه نامشروعه .................. اما خوب حلقه دستمه ......... يعني چي ؟ چي كار كنم ... برم دكتر ؟؟ دلم آشوبه ....ولي خوب مي شه بدون دكتر رفتن هم يه كارايي كرد .. سارا مي گفت : ميري داروخونه بهت ميده ... بعد خودت مي توني آزمايش كني ... اگه دو تا خط قرمز اوفتاد ... يعني بعله ... ولي اگه يه  خط قرمز اوفتاد .... معنيش اينه كه نه بابا خبري نيست ......................... تو هم دلت خوشه .... اما دكتر مطمئن تره ... خيالم راحت ميشه ... شايد دير اومدنش بخاطر استرسهايي كه داشتم ... شايد بخاطر آب و هواست ... شايد به خاطر تغيير فصله ... يا شايدم تغيير محل زندگي .... تغيير  اتاق .... تغيير بالشت........ولي نه امروز بعد از ظهر مي رم دكتر.. بالاخره كه چي ... تا كي مي خواي صبر كني ....  ميرم دكتر ... اما مي ترسم ... امروز رفتم دفترچمو تمديد كردم ... احتمالا بايد فردا ناشتا باشم ... به شهرام ميگم ... ساعت ۴ با بچه ها تو شركت پيتزا سفارش داديم ... خيلي خوردم سيرم ... شام نمي خورم ...نه اگه بگم تو شركت پيتزا خوردم بد ميشه .. باز مي زنه كانال ۲......خوب مي گم اشتها ندارم ... اماخوب به زور مجبورم ميكنه بخورم ... دلم آشوبه ... امروز ساعت ۴ مي رم دكتر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/09ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

لعنتی ..... تا خود صبح بیدار بودم ... هر قدر این ور اون ور شدم فایده نداشت ... صدای چیک چیک بارون و خوردنش رو کانال کولر ... اعصابمو بهم ریخته بود ... خستگی بین راه هم تاثیری در خوابیدنم نداشت ... ولی حالا پشت میز اداره ... اونم بعد از یه هفته استعلاجی .. قیافه خواب آلودم ...خیلی تابلوم کرده ....

چشمام داره میره ... اما روم نمیشه مرخصی ساعتی بگیرم زود برم خونه ... دلم بهم می خوره .... چرا اینطوری شدم ... اه....اه ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/08ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

كلاس چهارم دبستان ... مدرسه  وحدت اسلامي .... زنگ تفريح هست و بچه ها تو حياط اند ... من و دوستم گلاره تو صف بوفه‌ هستيم ... مي خوايم پاستيل بخريم ... از پشت شيشيه اتاقك بوفه دارن چشمك مي زنن...

گلاره : من نوشابه اي شو مي خوام ...

بهار:  نه من كه شكلكي شو مي خوام ... تازه شم مال من رنگيه ....

زنگ و زدند.... دلامون هري ريخت ... الان بوفه رو مي بندن .... اين و پا و اون پا مي شيم ... نه نوبت ما كه شد در و بست ... آه

گلاره ميگه باشه زنگ بعد ...

بچه ها واسه رفتن به سر كلاس صف بستن ... دير به صف رسيديم ... خانم ناظم ...مارو ديد ... حالا صدامون مي كنه ... بهار صداقت ... گلاره تنهايي ... كلاس چهارم الف ... هر دو از صف بياين بيرون ... يالا ... بيان اينجا ...

رو سكو جلوي همه بچه ها واستاديم .... من سرم انداختم پايين ... يه طناب آوردن ... خيلي ضخيمه .... ناظم مي گه بچه هايي كه دير بيان تو صف مثل اينا دوتا دار زده مي شن ... همه همه ميشه ... ناظم پشت بلند گو داد ميزنه : ساكت

اول نوبت گلاره است ... لباساشو در ميارن ... همه دارند گريه مي كنن... حالا رفت بالاي صندلي ... طناب و انداختن دور گردنش ... چشمامو بستم ... وقتي باز كردم .. گلاره اوفتاده بود پايين ... مرده بود ... مامانش داشت بالا سرش گريه مي كرد... رفتم جلو موهاش رو صورتش ريخته بود .. كنار زدم ... دور گردنش و صورتش كبود بود ... داشتم گريه مي كردم ... ديگه نفسم در نمي يومد ... ناظم گفت : بهار صداقت ... حالا نوبت منه ... دو تا معلم اومدند لباسامو در بيارن ... مي خواستم فرار كنم ... دستامو گرفته بودن ... جيغ مي زدم ... نفسم بالا نمي ياد ... جيغ مي زنم ... ولم كنين... جيغ مي زنم ...

چشمامو باز كردم ... شهرام رو تخت كنارم بود .... بازمو گرفت ... آورد تو بغلش ... موهامو از تو صورتم زد كنار پيشونيم خيس عرق بود ... تند تند نفس مي كشيدم ... خودمو چسبوندم تو بغلش ...

خواب ديدي ... عزيزم !!!!!!!!!!!!

سرمو تكون دادم ...

شهرام نگام كرد و يه لبخند زد و بعد يه فشار كوچولو بهم داد و گفت .... تو خواب عين دختر بچه ها جيغ مي زني ...

دستامو دور گردنش حلقه كردم ... گفتم .. شهرام نرو ... همين جا باش ...

باشه عزيزم ... تو آروم تر نفس بكش .. من پيشتم .. خوشگلم ....آب مي خواي واست بيارم ...

نه ... همين جا باش...

همون طور كه كنارم دراز مي كشيد و لحاف مي كشيد ... رومون گفت: حالا خواب چي ديدي؟

چشمامم رو موهاي سينه اش بود... خواب ديدم كلاس چهارمم ....

توي مدرسه وحدت .........................................

.

 

.

.

تا كجاشو يادم نمي ياد ...  صبح بعد از دوش ... شهرام گفت ... ولي خوابت خيلي بي سرو ته بودا .... اما رويه هم رفته ... اگه امشبم از اين خوابا ببيني بد نيستا...................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

امروز از صبح هوا گرم و آفتابیه ... حالم داره بهتر میشه ... قرصها رو دیگه نمی خورم ... بد ترم میکنه ... منهتا شهرام فک می کنه می خورم .. دونه دونه در میارم و می ندازم تو دستشویی ... سریع حل میشه ... هنوز بدنم کوفته است .... البته فک می کنم یکم سرما خوردم ... صبح که از خواب بیدار شده بودم بینی م گرفته بود ...

شهرام رفته دل و جیگر بخره ... امروز قراره بریم ناهار جنگل ... می خوایم آتیش درست کنیم ... بهش گفتم سیب زمینی هم بگیره ... می خوام با ذغالش سیب زمینی کبابی درست کنم ... مامان دائم زنگ می زنه ... میگه یکم مشکوک می زنید ... چرا الان یاد مسافرت افتادین ... بهش می گم : شهرام  و که می شناسین ... یهو به سرش می زنه دیگه ....

حوصله ام سر رفته .... دلم بیرون می خواد ... تو چند روز به اون شکل  جائی نرفتیم ... شهرام می ترسه ...اگه بریم بیرون سرما بخورم ... فقط دیروز عصر رفتیم تا حوالی گردنه حیران ... سر یکی از پیچ ها واستادیم .. هر چی اصرار کردم نذاشت بیام پائین ... کنار جاده آش دوغ می فروختن ... یه بخاری ازش بلند می شد که نگو ... هوسم کرد ... اما وقتی قاشق اول خوردم حالم بهم خورد مزه استفراغ می داد ...

اما شهرام با ولع خاصی می خورد ... مثل اینکه تا حالا نخورده باشه .... کاسه منم خورد ... می گفت یکی از سالم ترین و طبیعی ترین و مقوی ترین غذا هاست .. می گفت تو این هوا .. این جوری داره جوش می زنه ... یعنی هرچی میکروب تو بدنت باشه مردن .... دلم عسل می خواست ..اما عسل امساله نبود ...

یه جا تو شیب یکی از پیچ های گردنه یه جاده بود که مستقیم می رفت ته دره .... پیچیدم و رفتیم تا رسیدیم به یه خونه باغ .. یا بهتر بگم خونه جنگلی ... در باز بود با ماشین وارد شدیم یهو یه گله غاز ریختن جلو ماشین .. از صداشون خنده ام گرفت ... خونه یکی از آشناهای شهرام اینا بود ... شام اونجا ماهی قزل الا خوردیم ... خودشون پرورش می دادن .... حرفاشون و نمی فهمیدم ... فقط وقتی می گفتن ..خانم مهندس ... حالیم می شد که با من صحبت می کنن...

شهرام وقتی ترکی صحبت می کنه ... قیافش با نمک تر میشه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 11 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

فاصله بین آستارا و اردبیل ... یه جایی نزدیکای گردنه حیران ... محلی که شهرام متولد شده ... بزرگ شده و تا کلاس اول راهنمایی درس خونده و بعد خانواده اش اومدن تهران .. بقول خودش خونه خاطراتش ... بازسازیش نکردن ... همون طور مونده .... دور حیاطشون دیوار یا حصار نداره ... میگه همسایه ها همه همین طورن ... می دونن تا کجا مال کیه ... میگه اون درخت بلوط بزرگه رو می بینی ... اون که تنه اش از هم شکافته شده ... می بینی  تا اونجا مال ماست از اونجا به بعد مال خانواده آقای سلیمی هست ... رفتن هلند ... خیلی سال پیش ... ولی هر چند سال یه بار میاد یه سر می زنه ... کرایه داده ... کردن اصطبل اسب ... گاو ... خر ... بو کن ... خیلی دقیق بشی ... بوی پهنشون میاد .....

هوا سرده ...زیاد نمی تونم بیرون واستم ... دوباره سوار ماشین میشیم ... تاجلوی خونه چند دقیقه راه مونده ... قرار بود ماه عسل بیایم اینجا ... ولی اون موقع اینجا برف اومده بود هنوزم اثراتش مونده ... انگار اینجا بهار دیرتر میاد .. .... وارد خونه میشیم ... اینقد سرده که دندونام به لرزه اوفتادن ...

شهرام دنبال راست و ریست کردن شومینه و اجاق گازه ... منو آورد تو اتاقی که قبلا مال مامان و باباش بوده ... یه تخت فلزی قدیمی دو نفره وسط اتاقه ... یه دراور چوبی ... با آینه و کنسول .... یه کمد ... یه خورده خرت و پرت دیگه ... ... این قرصهای آرامش بخش دکتر محبی ... منو کلا گیج و پر خواب کرده ....

تا شب خوابم برده بود .... بقول خودش خواسته از دلم در بیاره ... تا اخر هفته اینجائیم ... تو اوج کاراش و پروژه هاش  ول کرده واسه خاطر من اومده اینجا یه هفته استراحت ... نه محبتاش مثل آدم می مونه ... نه بدخلقی هاش... پسره دیونه ......................................................

هنوز گیجم ... بالا ... پائین کردن های شهرام  و مسخره  بازی هاشو ... دلقک بازی هاش واسه خندوندن من... بی فایده است ... خودش می دونه ... هنوز باهاش قهرم ... ولی همچنان در منت کشی پافشاری می کنه ...

این چند شب موقع خواب اجازه ندادم پیشم بخوابه ... نمی دونم تا کی ... ولی به این زودی ها نمی تونم بپذیرمش... امشب قراره جلوی شومینه بخوابه ... منم تو اتاق...

موقع خواب با یه لیوان شیر اومد تو اتاق......

بهارم ...خوبی ؟؟

اومممم ... یکم سرم گیج میره ...

بیا عزیزم .. این لیوان شیر و بخور .. ارومت می کنه ...

میشینه لب تخت ... تو چشمام نگاه میکنه ...

شب تنهایی اینجاکه نمی ترسی ؟ ... در اتاقو باز بذار ... من اونجا ... کنار شومینه خوابیدم .. هر چی خواستی صدام کن....

سرم و به علامت تائید تکون می دم .... سرشو میاره جلو ... می خواد بوسم کنه ... خودمو می کشم عقب ....

دوباره به چشمام نگاه می کنه ... لبخند تلخی می زنه .... میگه ...شبت بخیر عزیزم ....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهار  |